حیف حیف حیف
باد ملایمی می آید، شهریار هیربد دستمال کاغذی توی دستش را با نوک انگشتانش سوراخ میکند سرش را دوباره تکان می دهد و نگاهش نقطه نامعلومی را دنبال می کند و زیر لب هنوز میگوید حیف،حیف از این همه استعداد، حیف از این همه جنب و جوش، حیف و......
یادمان نمیرود روزهایی را که برای اولین بار اسممان روی صفحه سیاه و سفید روزنامه چاپ شده بود و ما چه بی صبرانه انتظار رفتن به خانه را می کشیدیم تا بقیه را نیز در شادیمان شریک کنیم، یادمان نمیرود روزهایی را که پای پیاده آن طرف کوره ها ی آجرپزی به دنبال کتابی می گشتیم برای نوشتن گزارشی از یک نویسنده قدیمی، ،یادمان نمی رود جوابیه هایی می آمد که چرا راست نوشته ایم، یادمان نمیرود روزهایی که تلفن هایمان مدام زنگ می خورد که برای بررسی مشکلات خبرنگاران در مکانی به اسم خانه مطبوعات جلسه گذاشته اند ،یادمان نمیرود روزهایی که مردم برای چاپ گزارشی نامه می نوشتند، زنگ میزدند و تشکر می کردند و مسئولین جوابیه می فرستادند و شکایت می کردند، یادمان نمیرود روزهایی را که صدای زنگ تلفن به صدا در می آمد و حق چاپ مطلبی از ما گرفته می شد، یادمان نمیرود چه شبهایی که تا نیمه های شب چشمانمان پشت صفحه کامپیوتر می رقصید، یادمان نمیرود تهدیدها ،گریه ها و خنده ها، یادمان نمیرود که روزی مثل 17 مرداد روز خبرنگار است و به این باور رسیده ایم که در این روز کسانی که باید بدانند همه ساله سرشان را زیر مشتی از برف فرو میکنند،برای خودشان جشن می گیرند،دور هم جمع می شوند، از هم تشکر می کنند و به این حس و باور می رسند که خبرنگارند.
باد ملایمی می آید. حیف،حیف،حیف و....... مردم یزد دل مرده اند.


